تبليغاتX
هرگزبرنگشتم...

هرگزبرنگشتم...

زیبایی ات به رنگ صداوسکوت بود...درگل سکوت کردی ودرمن صداشدی...www.jenayatomokafat.blogfa.com

خواب

کنار هم دراز کشیدیم..

رو به نوک بوکت و پشت به من.طبق معمول لحظات آخره..

سرمو روی سینه ت می ذارم.ضربان قلبت تندتر و واضح تر از دیروزه...

جوابی نیست...نه نوازشی نه حرفی نه...

مشروب و سیگار و قرص و...حتی بودنت هم آرامشم نمی ده..چرا که نمی خوای

باز همان حرف ها و...

بار هزااااااااااااارمممم


***حتی خدا نیز ندید


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 22:3  توسط مژگان  | 


وقتی برای دلتنگی نیست

روزای سنگین ...سرنوشت ساز

دارم میرم...


***کاش این نیز بگذره

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 20:22  توسط مژگان  | 

بعدش باز من بودم اشک های پنهونی تو سرویس دانشگا
چمرانو که میومد بالا از ته ته قلبم
واقعا واقعا
آرزو کردم
جاده تمومی نداشت
و هی می رفت و می رفت و من اونقدر گریه می کردم تا می مردم
اینکه ماشین داشته باشم از بزرگترین آرزوهام شده
تک وتنها
صدای بلند موزیک
و منی که تو جاده م و فقط دارم می رونم
کجا
نمی دونم
درس و امتحان ریخته سرم
پولام ته کشیده
شاگردام پولامو ندادن هنوز
در مورد رفیق هم از همون اول گور باباش
مست و ملنگم عین معتادا
و و و...
همه ی اینا به کنار
دوریش داره دقم می ده
کاش لااقل می دو نستم خوبی
وقتی دوباره دیدمت باهات اتمام حجت می کنم
زیر فشار زندگی دارم خورد می شم
خدایا صدامو بش برسون
:'((((((
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 14:4  توسط مژگان  | 

از سه شنبه ازش بی خبرم
سه شنبه تو ایستگاه خدافظی کردیم
بهم گفت رسیدی حتما خبر بده
مث همیشه
رسیدم خبر دادم
ولی خاموش بود
هنوزم خاموشه
شب خوابشو دیدم
کابوس بود
خیلی گریه کردم
ضجه می زدم
امروز صب با درد پریود بیدار شدم
زنگ زدم دوستش
گفت ازش بی خبره
گفت امروز هر جور شده پیداش می کنه
دعا کنید
:'(((((
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 14:4  توسط مژگان  | 

تاوان میدم

هر چیو بخوای و بش فک کنی بش می رسی حتی اگه تاوان بدی!پس باید با همه چی کنار اومده باشی.مهم تر از همه با خودت.وقتی هم واسه افسردگی و غصه خوردن از شکست ها و افتادنای پیاپی نداریم.مهم اینه توی حداقل بازه ی زمانی که تعیین کردیم چیزی شده باشیم به جایی رسیده باشیم که حداقل 70%چیزی باشه که تو اون برهه برامون از همه چی مهم تر بوده.اون چیزی که واضحه اینه که حرف و رویا نباید مارو به سلسله ی بی نهایت و یا پوچی برسونه.باااید عمل کرد.

***لااقل گاهی بودی


+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 19:51  توسط مژگان  | 

خیلی وقته وقتشه


خیلیا هستن دوس دارن جای ما باشن تو همین ایران(منظورم آدمای دوروبرمونه)یا حالا هر چی!اما وقتی اینجا غریبی دلخوشی نداری و هر روز از همه چی رنج می بری و فشار بیشتر و بیشتر میشه به معنای واقعی کلمه و تو کاری ازت بر نمیادرفتن واجبه!و در واقع برات خیلی راحت تر میشه.به قول شاعرعزیزم یغما:خیسم از حضور بارون، منو از سرما نترسون

دستتو بده من ...رفتیم!

***به حرفام عمل کنم؟!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 19:50  توسط مژگان  | 

عنوان نداره!

من از سیگار کشیدن تو تنهایی اونقد چیز گیرم میاد که اسم آدمو نیارم چه برسه به خودم


+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 19:17  توسط مژگان  | 

فقط تنهایی،زنده باد تنهایی


من تنهام اینو بفهمین
البته لازم نیس
فقط اینکه
با روی خوش میگم :
مزاحم نشید
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 19:13  توسط مژگان  | 

فقط با کله


کاش مادرم بهم زنگ نمی زد...برنامه هام به هم میریزه

حسای تخمی بم دس میده...بماند

فقط اینکه تا حد زیادی گند می خوره به نیرویی که واسه با کله رفتن به جلو پیدا می کنم
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 19:12  توسط مژگان  | 

نمی فهمی


می ترسم وقتی بهت زنگ می زنم به جای اینکه بگه خاموشی بوق بخوره می فهمی ینی چی؟!



+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 19:10  توسط مژگان  | 

هم اینک آبان

 6آبان
هنوز داره بارون می باره
اتاقم تاریکه
تخیل با من چیکار می خواد بکنه
+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 22:41  توسط مژگان  | 

پرسشیه که پیش میاد!

 3ماه دیگه 23 سالم میشه
ازم کسی نمی پرسه
خودم می پرسم
موفقیت الانتو مدیون کی هستی؟
انگیزه ت چی بود کلا؟
جواب میدم
مجبورم
+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 22:40  توسط مژگان  | 

روتین

چند روزه دیگه نمی تونم حرف بزنم با خودم
صدام در نمیاد
حتی نمی تونم گریه کنم
فقط تنم گر میگیره و سردم میشه
واسه نفس کشیدن باید فک کنم یادم میره
آبجیم زنگ میزنه چه خبر؟
میگم خوبم
+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 22:39  توسط مژگان  | 

سخته

خیلی سخته...
دارم همش سرنوشت و انکار می کنم
تکرار مکرراتش
اشتباهاتی که انجام ندادی و تاوانی که میدی
اینکه همه چی یه شروع جدیده
حتی انجماد تخت تاریک و سردم که هیچ وقت احساست نکرد
اینکه تنهایی مرد می سازه
گرچه زنی و تنهایی برات ترسناک
و تو همیشه خواستی متفاوت باشی و بودی
و این تنهایی گرون تموم شد
سخته که همه چیز به نقطه ی تهی می رسه
و فقط دلت سیگار می خواد که تو این تنهایی که هم اتاقیت نیس بری رو بالکن و زیر بارون کام بگیری ازش و چشات اشک بریزه ...دلتنگ یارت باشی...
وقتی همش دلت گریه می خواد می دونی ینی چی؟
منم با تو به سوگ می شینم
افسوس که صدامو نمی شنوی
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 20:44  توسط مژگان  | 

شب های بی پایان

 شب بخیر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 22:41  توسط مژگان  | 

بیا قدم بزنیم

پشت خوابگاه یه در بزرگ حصاریه که می خوره به چمران.از بالا خیلی قشنگه.بعد در ،یه جای دایره ایه که کنارش پله س به پایین.امشب واقعا دلم خواست از در رد شم بشینم رو اون بلندیه.باد خنکم میومد.افسوس در بسته بود.قفل و زنجیرش کردن.

شب قدم بزنی...


***سکوت...

***هنوز دست و پام می لرزن

***نکن اینکارو


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 22:39  توسط مژگان  | 

حصار

منو حالا نوازش کن...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 22:31  توسط مژگان  | 

هی...

دارم میام...

نه دیگه نمیخوام...تا برسی دیر میشه!

آخه تا کی این همه ادا تا کی بچگی؟!

2afmچه حال میده !یاد 206سفید تو یادگار افتادم!سرعت...صدا...جیغ ...و بعدش سکوت بود...

کار دنیارو!ناز پسر می کشیم.حاضر و آماده ...همیشه...همینه دیگه بد بار اومده.هیچ راه دیگه ای هم جواب نمیده.با خودش مشکل داره.دلش صافه ولی گه می زنه به همه چی و من باز حیرون از این همه سر گردونیش و تناقضاتی که تو حرفا و رفتاراش هست و جالب تر اینکه با تمام وجود درکشون می کنم.

میگه با تو تفاهم ندارم و بدون تو نمی تونم...بگو چیکار کنم؟!...

حقیقتا که کوچکترین و عن ترین مسایل گند می زنن به بیخ و بن رابطه! در واقع این ماییم که این اجازه رو میدیم و ادعا می کنیم که مشکل عمده از طرف مقابله.تا کی می خواد به این مسخره بازی ادامه بده.تا کی زیر پتو به خودم بپیچمو بیشتر تو دنیای خیالی خودم  غرق شم و اشک بریزم.دنیایی که یه روزی تا وقتی که زنده م بش می رسم و به این شک ندارم.

صحبت از روابط و دلایل جنده شده دیگه.فقط اینو بگم از کاه کوه نسازیم جان عزیزمون...

فک نکنیم طرف خره بی شعوره!نه به خدا!می فهمه عین چی!و چشماش همش به گوشیه...تنها راه ارتباطیش که اونم...

کاش بفهمی که یه اخمت شب و روز واسم نمیذاره ..

کاش بفهمی که یه لبخندت میتونه تا یه هفته زندگیمونه زنده کنه...

حال هیشکیو ندارم جز تو...و تو هم قهر و بهونه و...یا برو یا بمون...یا زنگی زنگی یا رومی رومی

شاید لیاقت شادی رو نداریم که داریم از هم دریغش می کنیم

لااقل بگو شب بخیر


***هر چی بیشتر می گذره  رفتن از این خراب شده برام مسجل تر میشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 22:27  توسط مژگان  | 

سلام

اینجا همه چیز نو شده است!



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 10:4  توسط مژگان  | 

هنوز

مث اینکه قضیه ای که تو پست قبلیم گفتم بخیر گذاشت

اونروز که واقعا خوشحال شدم ینی دیروز!

منتظرم ببینم کی قراره کارام رو سرم بریزه!


توام جواب نده...خودتو گم و گور کن...مگه از اول چجوری بوده؟!

تازه اول جوونیمه هه...!


*آخر اعتماد به نفسم 

*قطعا بت باج نمیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 22:54  توسط مژگان  |